تبليغاتX
بیت الاحزان

بیت الاحزان

مذهبی

شهادت یاس کبود


شهادت مظلومانه بانوي دوعالم حضرت زهرا سلام الله عليها بر تمام شيعيان تسليت باد

ماه در چاه
هزارها ستاره در دامن شب آرميده بودند.
سكوت شب بر تمام فضابال گسترده بود و ماه، به آبى آب در ته چاه جا گرفته بود.
برگ درختان نخل، تشنه از آفتاب روز، در انتظار شبنم سحرگاهى آغوش گشوده بودند.
شبست و دوباره غمى جانفزا
راه نفس را بر نسيم سخت مى بندد.
غبار غربت بر شن هاى تفتيده نخلستان، خاك مرگ پاشيده بود.
سايه اى خميده ميان نخل ها به دنبال تاريكى مى گشت تا ناپديد شود.
حزنى گلوگير، سرود ماتم مى شود و شانه هايش را به لرزه در مى آورد.
آرام مى نشست. تنها يار روزهاى بى كسى اش- زانوانش - را به آغوش مى گرفت و سر به آسمان درد دل مى گفت.
و چه سخت مى گذشت بر قامت استاده نخل ها، كه ايستاده باشند و على عليه السلام نشسته باشد. چه ناگوار بود بر آسمان كه ساكت باشد و على(ع) ناآرام.
چقدر تنهايى از او خجالت مى كشيد، زيرا كه على از او هم تنهاتر بود.
يا اميرالمؤمنين!
مگر روزگارى آفتاب براى نمازت، راه خود را گم نكرده بود؟
پس اينك تو را با ماه در ته چاه چه كار است؟
مگر روزگارى پايت به دوش مبارك پيامبر(ص) طلايه دار بت شكنى نبود؟
واى كه خاطرات بر دوش بردن تابوت همسرت با تو چه مى كند.
مگر يل غران روزها نبودى؟
پس چرا شبگرد خموش باغ ها شده اى؟
مگر مكبر معراج نبودى؟
پس باز گو چرا كسى به جماعتت قامت نمى بندد؟
مگر به خانه گوش شنوايى ندارى كه درد روزها را به چاه ها هديه مى كنى؟
گفته بودند كه همسرت تنها تكيه گاه توست. پس چرا به نخل هاى خشكيده تكيه كرده اى؟
صداى پاى كودكانه اى آرام از على باز مى گيرد.
ماه از صورت طفلى گريان، رنگ مى گيرد و قطره هاى اشك را به رخ آسمان مى كشد.
طنين ناز و آسمانى معصومانه اى، پدر را مى خواند:
«بابا! زودتر به خانه بيا. خواهرم از خواب بيدار شده و سراغ مادر را گرفته است...»
ظهيرالدين


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 21:5  توسط مفتح  |